خرید بک لینک
«من،همیشه دلم میخواست چراغونی،به جز اشکم نیومد به مهمونیدل،سراپرده ی غم های زمونه سپرستوی تنم بی آشیونه س» شعف، آنقدر که انگشت کنم در مربادر مربای سرخ،هویجدر نبود مادر،پدرو بلیسم انگشت را،به شیرین ترین وضعلذت، آن چنان که انگشت بر زخم ها کشیده،تازه شوندسرخی ببارددست ها بکشم بر خونِ زخمِ تازه شده بر پوستعیش، برهمان فلزِ وصل کننده ی واگن های مترونامطمئن و شل،شبیه به پستانهای زن عمویی دور در خاطرو یاد

برچسب: شعف,لذت,عیش, نویسنده: علی صالحی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:22

«افسوس که بدین حال افتاده ام.باید به تربت بازگردم*» از رگ ها.از رگ ها چیزی بیرون می آمد.نه گازو نه مایع.چیزی بینابین که کم شباهت به خنک کننده های پیاده رو ها نیست.نارنجی.نارنجی پررنگی که شاید رگه هایی قرمز در آن پیدا شود.سپس،چیزی در سینه.یک کره ی چرخان.کمی شبیه به توپ بولینگ.سنگینتر و سوزان تر.مثل یخی که از سرما،از هر آتشی سوزان تر است.چرخ در سینه.چرخ در سینه و بعد چیزی در رگ ها.بالا می آید تا مری.تا حلق.نه گازو نه مایع.نمیشود تف اش کرد.نمیشود بیرونش ریخت. فریاد باید کشید.کمی شبیه به خنک کننده های پیاده رو ها.شاید فشار باعث پخش قطرات شود.مجبور به فریادی.باید چیزی را بشکنی.چیزی را بسوزانی.بی هی

برچسب: صدمه, نویسنده: علی صالحی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 7:10

صفحه بندی