«من،همیشه دلم میخواست چراغونی،به جز اشکم نیومد به مهمونیدل،سراپرده ی غم های زمونه سپرستوی تنم بی آشیونه س»
شعف،
آنقدر که انگشت کنم در مربادر مربای سرخ،هویجدر نبود مادر،پدرو بلیسم انگشت را،به شیرین ترین وضعلذت،
آن چنان که انگشت بر زخم ها کشیده،تازه شوندسرخی ببارددست ها بکشم بر خونِ زخمِ تازه شده بر پوستعیش،
برهمان فلزِ وصل کننده ی واگن های مترونامطمئن و شل،شبیه به پستانهای زن عمویی دور در خاطرو یاد
برچسب: شعف,لذت,عیش,
نویسنده: علی صالحی
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 15:22